تبليغاتX
◄دانلود l عکس l کلیپ l فیلم l آهنگ و ...

◄دانلود l عکس l کلیپ l فیلم l آهنگ و ...

دانلود l برنامه l عکس l کلیپ l فیلم l آخرین موزیک ویدیو ها l نجوم l کتاب خانه الکترونیک و ...

شن و سنگ

 

Two friends were walking through the desert. During some point of the journey they had an argument, and one friend slapped the other one in the face. The one who got slapped was hurt, but without saying anything, wrote in the sand: "TODAY MY BEST FRIEND SLAPPED ME IN THE FACE."                                           

 

دو دوست در صحرا راه ميرفتند.در نقطه اي از راه با هم دعوا کردند، و يک دوست به ديگري سيلي زد. دوستي که سيلي خورد ازرده و ناراحت شد و بدون اينکه چيزي بگويد روي شن نوشت:" امروز بهترين دوستم به من سيلي زد."

 

They kept on walking until they found an oasis, where they decided to take a bath. The one, who had been slapped, got stuck in the mire and started drowning, but the friend saved him. After the friend recovered from the near drowning, he wrote on a stone: "TODAY MY BEST FRIEND SAVED MY LIFE."                      

آنها همچنان راه مي رفتند نا اينکه به واحه ای رسيدند و تصميم گرفتند که حمام کنند.  دوستي که سيلي خورده بود در باتلاق گير کرد و در حال غرق شدن بود که دوستش او را نجات داد.  بعد از اينکه بهبود يافت روي سنگ نوشت:" امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد."

 

The friend who had slapped and saved his best friend asked him, "After I hurt you, you wrote in the sand and now, you write on a stone, why?"                                                                                                                                             

دوستي که سيلي زده بود و جان او را نجات داده بود پرسيد؟ "وقتي تو را رنجاندم روي شن نوشتي و حالا روي سنگ مي نويسي، چرا؟"

 

The other friend replied: "When some one hurts us, we should write it down in sand where winds of forgiveness can erase it away. But, when someone does something good for us, we must engrave it in stone where no wind can ever erase it.                                     

"LEARN TO WRITE YOUR HURTS IN THE SAND, AND TO CARVE YOUR BENEFITS IN STONE."                               

 

دوست دیگر جواب داد" وقتي کسي ما را آزرده مي کند بهتراست که آن را روي شن بنويسيم تا بادهاي بخشش آن را پاک کنند.  ولي وقتي فردي به ما خوبي ميکند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند پاکش کند".

ياد بگيريد که آزردگيها را  روي شن بنويسيد و خوبيها را روي سنگ حک کنيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط صادق  | 

آيا شما غير قابل شكست هستيد؟

دوستم هانس زيمر حادثه شديدي با موتور سيكلت داشت و دست چپش از كار افتاد."خوشبختانه من راست دستم" او اين را در حالي گفت كه داشت با مهارت برايم يك فنجان چاي مي ريخت. "چيزهايي كه مي توانم با يك دست انجام دهم شگفت آور است."
با وجود آنكه انگشتهاي دستش را از دست داده بود در كمتر از يك سال آموخت كه با يك هواپيما پرواز كند.اما يك روز در هنگام پرواز در يك منطقه كوهستاني ، هواپيمايش دچار مشكل موتوري شد و سقوط كرد. او زنده ماند، اما از سر تا پا فلج شد.
من او را در بيمارستان ملاقات كردم. او به من لبخند زد . گفت"چيز مهمي اتفاق نيفتاده كه خيلي مهم باشد." "چه چيزي است كه من بايد تصميم بگيرم كه انجام دهم!"
زبانم بند آمده بود.فكر كردم كه دوستم دارد فقط تظاهر مي كند، و وقتي كه من بروم او شروع به گريه كرده و به وضع خود تاسف مي خورد. اين ممكن است همان چيزي باشد كه او در آن روز انجام داد ،اما او هنوز تمام نشده بود. زندگي هنوز بعضي شگفتيهاي ظريف برايش ذخيره كرده بود.
او زن زندگيش را در طي كنفرانس افراد معلول ملاقات كرد. او يك سيستم نوشتن ديجيتال كه به دستورات صوتي پاسخ مي داد اختراع كرد، و ميليونها كپي از كتابي كه بسط سيستم جديد نوشته بود فروخت.
در پشت جلد كتابش اين نكته كوتاه را نوشت: "قبل از آنكه فلج شوم، مي توانستم يك ميليون كار مختلف را انجام دهم، اما اكنون فقط مي توانم 990000 تاي آنرا انجام دهم. اما چه شخص معقولي بخاطر 10000 چيزي كه ديگر نمي تواند انجام دهد نگران است در حالي كه 990000 تا باقي مانده است؟"

My friend Hans Zimmer had a serious motorcycle accident and lost the use of his left hand.

"
Fortunately I'm right handed," he told me as he adroitly served me a cup of tea. "It's amazing what I can do with just one hand."

Despite the loss of his fingers, he learned to fly an airplane in less than a year. But one day, while flying over a mountainous region, his plane had engine problems and crashed. He survived, but was paralyzed from head to foot.

I visited him in the hospital. He smiled at me. "Nothing that happens is really of any importance," he said.
"
What matters is what I decide to do now!"

I was dumbfounded. I thought my friend was just pretending, and that as soon as I left he would start crying and regretting his situation. That might have been what he did on that day, but he wasn't finished yet. Life still had some fine surprises in store for him.

He met the woman of his life during a conference for handicapped people. He invented a system of digital writing that responded to voice commands. And he sold millions of copies of a book that he wrote about developing the newsystem.

On the back cover he wrote this short note: "Before becoming paralyzed, I could do a million different things. Now I can only do 990,000. But what sensible person would worry about the10,000 things he can no longer do, while there are 990,000 things left?"

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط صادق  | 

قورباغه


Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who
 
arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
 
هم مسابقه ی دو بدند.
 
rThe goal was to reach the top of a very high towe


هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
 
A big crowd had gathered around the tower to see the
 
race and cheer on the contestants....

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
 
The race began....

و مسابقه شروع شد....
 
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny
 
frogs would reach the top of the tower.
 
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
 
بتوانند به نوک برج برسند.
 
You heard statements such as:

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

"Oh, WAY too difficult!!"

"اوه,عجب کار مشکلی!!"

"They will NEVER make it to the top."

"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
 
or
یا:
"
Not a chance that they will succeed. The tower is too
 
high!"

"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
 
The tiny frogs began collapsing. One by one
....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
 
higher and higher …
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...

The crowd continued to yell,  "It is too difficult!!! No one
 
will make it !"

جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
 
More tiny frogs got tired and gave up....
 
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE … continued higher and higher and higher

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....

This one wouldn't give up !
 
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
 
At the end everyone else had given up climbing the
 
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,   

was the only one who reached the top!

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
 
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
 
know how this one frog managed to do it?

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
 
A contestant asked the tiny frog how he had found the
 
strength to succeed and reach the goal?

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟
It turned out...
.
و مشخص شد که...

That the winner was DEAF!!!!
 
برنده ی مسابقه کر بوده!!!
 
The wisdom of this story is:

Never listen to other people's tendencies to be negative or 
 
pessimistic....   because they take your most wonderful
 
dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!

Always think of the power words have.

Because everything you hear and read will affect your
 
actions!
 نتیجه ی اخلاقی این داستان اینه که:

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
 
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید!

هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.

چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore:

ALWAYS be  پس: 
.
همیشه....
 
POSITIVE!
  مثبت فکر کنید! 

And above all:

و بالاتر از اون

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill
 
your dreams!

کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید!
Always think:

و هیشه باور داشته باشید:

God and I can do this!

من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم

Pass this message on to 5 "tiny frogs"  you care about.

این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید.

Give them some motivation!!
!
به اون ها کمی امید بدید!!
 
Most people walk in and out of your life......but FRIENDS
leave footprints in your heart
 

 آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
 
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت.

نظر یادت نره ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط صادق  |