در خیال یک الهه ی ناز
مردی از تبار آرزو
تندیس عظیم صبح را
با نگاه منتظر غروب
پیوند می دهد
پیوندی از جنس طلاق
برای دو عنصر عاشق
که هیچ گاه طعم گس
عشق را با هم بچشیدند
تنها به جرم لبخند زدن
بر ضرب المثل پیر که گوید
کبوتربا کبوتر باز با باز
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط صادق
|
سوگ نامه ام را چه عظیم سروده اند
آن هنگام که باید شاپرکی نو بالغ
بر کشتزار های سبز اندیشه است باشم
و درود استوار سرو را
در گوش چکاوک های چله نشین
بسرایم
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط صادق
|
از پشت عینک های طبی پسرکی افلیج
من هنوز هم آغاز پنجره منتظرم
پنجره ای به سال خفقان
پنجره ای از تار و پود شعر و رباعی
که بند بند تنم را به اسارت می برد
اسارتی همزاد تبعید
تبعید از کجا تبعید از چه کسی ؟
می دانم ، می دانم . پاسخ این سوال را هم می دانم
که تمام مرزهای بودنم را
در قلب شوالیه ای سرخ پوست به تبعید گزارده ام
وحال پس از نیم قرن انتظار
پیرزن فرسوده ای شده ام
که هنوز هم درود بر شوالیه
شعر محبوب اوست
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط صادق
|
دیشب که جمعه بازاری
کلمات را به حراج گزارده بودند
بوی خوشی احساس
شاه عباسی ها را
از کوچه مرداب ها دزدیدم
وبی هدف
در آن هجوم
تراکم ناپذیر کلمات
به دنبال گل واژه ای
همزاد آفتاب می گشتم
اما در میان آن
سلیس واژگان
نوری از عشق برخاست
نوری که تمنای سبزش
وجدانم را بیدار
ودروغم را واژگون کرد
واین واژه
چنان خروشی را
در درونم به تلاطم انداخت
که تمام روح منجمدم
دوباره آغاز شد
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط صادق
|
تن مرا آرام ومقری
با تن پوشی به سپیده ی صبح نزدیک
به محرابی از خاک می برند
محرابی که حرکت آن
تواضع و استواری دارد
و نجوای آن تنها
لبیک لک یا الله است
اما باز هم حس مرگ
با گردنبندی از این سنگ های مرده
حلقه آویز گردنم می شود
ونگاه مرگان چنان
سوزناک است که
روحم از نفرت نگاهش
پرواز می کند
پروازی به بلندی سقوط من
در گورستان مردگان
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط صادق
|
و من گستاخی ام را
از حلبی آبادی های منچستر
به یادگار برده ام
آن هنگام که تن خیس خورده
سگی ولگرد تمام بستر شبانه من می شود
وشاید من استواری ام را
آن هنگام که بازوان قدر البرز
رادر آغوش گرفته بودم
به من تزریق کردند
وحال من ایمان آورده ام که تمام سر سبزیم
به بوسه گرم کویری در جنوب
می رسد
که همراه با بوسه آتشین
برایم دعای باران را
می خواند
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط صادق
|
و من گستاخی ام را
از حلبی آبادی های منچستر
به یادگار برده ام
آن هنگام که تن خیس خورده
سگی ولگرد تمام بستر شبانه من می شود
وشاید من استواری ام را
آن هنگام که بازوان قدر البرز
رادر آغوش گرفته بودم
به من تزریق کردند
وحال من ایمان آورده ام که تمام سر سبزیم
به بوسه گرم کویری در جنوب
می رسد
که همراه با بوسه آتشین
برایم دعای باران را
می خواند
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط صادق
|
در پشت قله ی سیاه شب
آن جا که سپیده ی صبح کمین کرده
مردمانی تیره روز
قالی روشن روز را می بافند
با تار وپودی از جنس
گیس های بریده شب
چرا که آنان پس شصت سال تاریکی
دیگر امیدی به روشن صبح ندارد
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط صادق
|
اطلسی ها را به جرم عاشقی
بلوط را به جرم نوازش زمین
و آسمان را تنها به جرم آبی بودنش
بدار می کشند
و تو کجایی در این سان
تا غرش سهمناک
باران را در سوگ آنان
به نظاره بنشینی
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط صادق
|
و من نمی دانم با کدامین
واژه باید
نسیم صبح را
در گیسوان پریشان
چمن زار بیفشانم
تا شاید او
مهر سکوتش را
در هم شکند
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط صادق
|
هم چنان که ترنم باران
در کوچه پس کوچه های
خیس خورده رژه می رفت
دو سنجاب عاشق
پیمانشان را در قصر
جنگلی سوخته دل
به دست باد
می سپردند
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط صادق
|
در آن دور دست ها
شاید در دهی بالاتر
آنجا که ذهن ها متو هش
در پشت هم سنگر گرفته اند
چکاوکی از جنس عاطفه
دست مرگ را آرام می فشارد
وهمراه تو تا به آسمان ها
پرواز می کند
در آن هنگام که سیا سبزهای آفریقا
در کنا ویکتوریای جوشان
هلهله و پای کوبی می کنند
تو کجایی تا رنج و درد انان را
در زیر پوست های پینه بسته لا جوردی اشان را در آغوش گیری
و باز هم در شایدی و سرور
آنان رشک نبری
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط صادق
|
دیروز من
پراز
گریه های مذاب آفتاب
وامروز دباره
شیطنت های مهتاب
مرا بسوی آینده ی کدر می فرستد
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط صادق
|
و من دوباره پر از احساس تر وخشک سالی می شوم
و آرام آرام صدای پای گوشواره های باران را
در گوش نخلستان های دیارم آهسته می بارم
ومن چقدر در قعر دنیا فر می روم وقتی
پنجه های سنگین تاریکی سوی اشک های
پسرک یتیم سر می خورند
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط صادق
|